سلام
احوال شما.
خوب زیاد حرف نمیزنم زودی میرم سراغ حواشی بازی دیروز
بروبکس جاتون خالی خیلی حال کردیم دیروز.
منو دوستم از اونجایی که به همه والیبالیستا علاقه داریم و همرو مثل برادر بلندتر و بزرگتر خودمون دوست میداریم
دیروز یه ذره پیکانو تشویق میکردیم یه ذره کاله!
بازی رو که تعریف نمیکنم در کل خیلی قشنگ بود
فقط آخر بازی آرش خان رو زمین نشست کیمیا بهش گفت خسته نباشید
بعد اوشونم گفت سلامت باشین کیمیام گفت ایشالا دفعه دیگه!
بازی که تموم شد ما رفتیم پایین واسه امضا.(حواشی امضا گیری!)
اول از همه آقای عندلیبو خفت کردیم رفتیم ازش امضا گرفتیم تفلک اینقدر خوشحال شد.
انگار تا حالا امضا نداده بود!
اینم عکسش در حال امضا زدن:

این کله کیمیاست این جلو!


بعد رفتیم یه گوشه وایسادیم یه خانوم تقریبا مسن با یه پسر بچه کنار ما بودن.
پسر بچه هه یه عکسو نشون داد گفت "عزیز،دایی"
ما اول فکر کردیم گفت علی دایی!بعد عکسرو دیدیم،دیدیم ای دل غافل
بچه ی خواهر نظری افشاره!
بعد خانومه به ما گفتن بازی تموم شد؟گفتیم بله 3-2 کاله برد.
گفتن خداروشکر آخه میدونین بچه من تو کاله بازی میکنه.گفتیم ااا؟!پسرتون کین؟!گفتن فرهاد نظری افشار!
ما رو میگی آآآآآآ!واقعا؟!خیلی بهشون تبریک بگین خسته نباشیدم بگین.دیگه خانومه کلی ذوق کرد که
ما طرفدار پسرشیم و گفت فرهادم به دعای شما محتاجه.گفتیم این چه حرفیه وظیفس!
بعدش آقای کشاورزی اومدن رفتن بیرون که با چندتا دخترا عکس بگیرن.کیمیا رفت گفت آقا یه امضا
آرش هم گفت به خدا دستم کار نمیکنه!

این صحنه ای که شصتشو داشت با کیسه گرم میکرد:


اینم یه عکس که ما رو هوا زدیم!:


بعدش آقای محمد کاظمو گیر آواردیم اومدیم امضا بگیریم دفترچه رو گرفت بعد یه نگا کرد گفت اینکه برعکسه.
گفتیم حالا شما امضا بزن ما درستش میکنیم!

اینم عکسشون که جلوشونم آقای علی حسین تشریف دارن.


بعدش علیزاده اومد ما گفتیم یه امضا میدین؟
بعد دفترچه رو گرفت گفت امضا کنم؟گفتیم نه په ما رو نگا کن هر چی میفهمی بنویس رو کاغذ!
خلاصه امضا کرد بعد یه دختر بچه اومد گفت آقا به منم امضا میدین.
دختره خودکار نداشت ما بهش خودکار دادیم بعد علیزاده خودکارو گرفت یهو از دستش افتاد ما گفتیم:
آروم باش حول نشو چیزی نیس!بعد گفت نه استرس بازیه.
بعد به دختره گفت تو شبیه دختر منی.ما گفتی ا مگه شما دختر دارین گفت بله!2تام دارم.

دیگه دوتا عکسم از ایشون انداختیمو ایشونم رفتن بالا!:


ما همینجور سرگردون بودین یهو سعید خان اومدن بیرون دخترام طبق معمول ریختن د به امضا گرفتن.

ما دو تا عکسو یه فیلم صاحب شدیم از اون وسط.


بعد که سعید از دست اونا خلاص شد اومد اینور من گفتم آقای معروف آقای معروف...
بعد گفت بله بله!(دنبال صدا میگشت)بعد من دست تکون دادم منو دید گفتم آقای معروف یه عکس!یه دونه!
بعد گفت به خدا اینجا گیر میدن(التماس میکرد تفلی)منم دلم سوخت گفتم باشه.اوشونم گفت مرسی بعد رفت
ما داشتیم میرفتیم بیرون یهو از گوشه چشم دیدم سعید از کنارم رد شد رفت با یه خانومی دست داد و رو بوسی و از این حرفا!ما فکمون افتاد گفتیم اااا
ولی بعدا از دوستان جویا شدیم فهمیدیم ایشون خواهر آقای معروف بودن
چقدر این خواهر برادر محبت داشتن به هم!
ما هم سعادتی نصیبمان شد هم مادر و بچه خواهر نظری افشارو دیدیم هم خواهر سعید معروفو!
آخ خسته شدم اینقدر نوشتم.
با اجازتون خانوما و آقایون ما دیگه بریم سراغ زندگیمون



طبقه بندی: والیبال، 

تاریخ : پنجشنبه 1390/08/5 | 06:24 بعد از ظهر | نویسنده : مرضیه | نظرات
.: Weblog Themes By VatanSkin :.

شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic